تبلیغات
به رنگ خدا - ترمه کوچولو2
ما کودکان آینده ایرانیم

ترمه کوچولو2

جمعه 15 خرداد 1394 01:47 ب.ظ

نویسنده : زهرا پورمحمدی
ارسال شده در: داستان ،
خانم بزرگ جواب داد:«آن وقت ها  خانه های بزرگ را طوری می ساختند که تابستان ها خود به خود خنک می شد.>>بهروز کوچولو با تعجب گفت:«مگر می شود که خانه ای خود به خود خنک شود؟»خانم خندید.خندید و رفت به سال های دور دور.به همان وقت هایی که یک ترمه کوچولو بود.ترمه خانم گرمش بود.بلند شد رفت به حیاط.از پله ها پایین رفت و وارد سرداب شد.خیلی خنک بود.بادی که بیرون می وزید وارد باد گیری می شد که روی پشت بام ساخته شده بود.باد گیر به سرداب راه داشت.باد خنک از باد گیر می آمد توی سرداب و سرداب خنک تر می شد.ترمه خانم توی سرداب خنک نشست و شروع کرد به خواباندن عروسک کوچولویش که مادر با پارچه برایش درست کرده بود.

                                            دوستون دارم

                                                   



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 15 خرداد 1394 02:25 ب.ظ